الفيض الكاشاني

مقدمه 88

مجموعة رسائل ( فارسى )

حضرت مىگرفتند از عايشه و او ايشان را تخلّف مىفرمود . و چون بلال اعلام به دخول وقت نماز مىكرد آن حضرت خود به نماز حاضر مىشد اگر مىتوانست و الّا اميرالمؤمنين عليه السلام را مىفرستاد تا با قوم نماز بگذارد . تا شبى كه مرض آن حضرت اشتداد يافت ، چون صبح شد بلال اعلام به دخول وقت نمود در جنبى كه سرِ مبارك آن حضرت در دامن اميرالمؤمنين عليه السلام بود ، پس عايشه به بلال گفت : سر پيغمبر در دامن على است و على از او جدا نمىتواند شد ، ابوبكر را بگوييد تا با مردمان نماز بگذارد ، بلال گمان كرد كه پيغمبر فرموده كه ابوبكر نماز كند ، پس قوم فرصت يافته به اغواى عايشه و حَفصه ابوبكر را در نماز مقدّم داشتند و با مردم چنان نمودند كه تقديم او ، امر پيغمبر است تا آن را حجّتى سازند بر خلافت ابوبكر ، و چون آن حضرت آواز تكبير ابوبكر شنيد با آنكه مقرّر بود كه ابوبكر از مدينه بيرون رفته باشد و دانست كه تخلّف ابوبكر و تقديم او در نماز به كيد عايشه و حفصه شد ، پس متوجّه عايشه و حفصه شده از روى غضب عِتابى چند نمود ، پس فرمود : مرا به مسجد بريد ، قسم به خداى كه فتنه‌اى در ميان اسلام حادث شد كه سهل نيست ، پس با ضعف تمام به معاونت اميرالمؤمنين و فضل بن عبّاس به مسجد رفته ، ابوبكر را از محراب دور كرد و خود نشسته با قوم نماز كرد ، پس التفات نمود ابوبكر را نديد ، عتابى چند غايبانه نسبت به او فرمود و به درجهء اوّل منبر برآمد و حديث : « إِنّي مُخَلِّفٌ فيكُمْ إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِه لَنْ تَضِلُّوا بَعْدي كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتي أَهلَ بَيْتي » را با تأكيدات بليغه اعاده فرمود و به حُجره عود نمود . پس ابوبكر و عمر و اتباع ايشان را طلبيده عتابى چند فرمود ، پس امر به تنفيذ لشگر اسامه نمود و متخلّفان را مكرّر لعن فرمود ، پس بى هوش شد ، چون به هوش آمد دوات و كاغذ طلبيد تا وصيّتِ خلافتِ حضرت امير را تأكيد فرمايد ، عمر مانع شد و گفت : « إِنَّهُ لَيَهْجُر ، حَسْبُنا كِتابُ اللَّهِ » يعنى او هَذيان مىگويد ، بسنده است ما را كتاب خداى .